امروز جمعه 30 فروردین 1398 ساعت 02:55:05

دوربین خبر

کد مطلب : 29879 -تاریخ انتشار : یکشنبه 20 آبان 1397 -ساعت : 16:17

چاپ به اشتراگ گذاشتن
خاطرات باروت

روایتی از رزمندگان جبهه های عاشقی:

خاطرات باروت

به گزارش دوربین خبرخاطرات رزمندگان همواره شیرین و دارای نکات آموزنده‌ای است، هزاران هزار رزمنده و شاید صدها هزار خاطره و روایت‌های ناب در قلب‌های آنها نهفته است؛ چقدر زیبا و ماناست که رزمندگان عزیز برای حفظ میراث ارزشمند دفاع مقدس لب به سخن بگشایند و لحظه به لحظه اتفاقات آن روزها را بازگو کنند؛ در ادامه چند خاطره از رزمندگان مازندرانی از نظرتان می‌گذرد.

* این تلخ‌ترین خاطره زندگی من است

روز اول عید سال ۶۴ بود، ۲ دقیقه بعد از تحویل سال، آژیر خطر پایگاه به صدا درآمد، من و حسین با هم پرواز کردیم، پس از چند ساعت گشت هوایی و کسب اطلاع از مواضع دقیق نیروهای متجاوز، در ارتفاع ۳۸۰۰۰ پایی با یک جنگنده درگیر شدیم، در یک لحظه احساس کردم هواپیمای دیگری روی ما قفل کرده، حین این که به آن جنگنده حمله ور شده بودیم، یک آن احساس کردم بوی بسیار بدی در هوا پیچیده است و من دیگر هیچ نفهمیدم.

بعد از  لحظاتی احساس کردم چترم باز شده و در حالی که به شدت سوراخ‌سوراخ شده بود به سمت پایین می‌آمدم و در واقع سقوط می‌کردم، در آن لحظه بود که متوجه شدم از پشت یکی به هواپیمای ما حمله‌ور شده و آن را منفجر کرده بود، با سرعت بسیار زیادی به دامنه کوه‌های کامیازان برخورد کردم، نیروهای دموکرات و کومله جهت دستگیری من به سمتم آمدند و از سوی دیگر نیروهای سپاه درصدد نجات من برآمدند.

بالاخره پس از درگیری میان آنان، پاسداران سپاه مرا به بیمارستانی در آن حوالی منتقل کردند که پس از اقدامات اولیه به همدان و بعد از این که چند عمل جراحی بر روی کتف و دست و پایم انجام دادند مرا به تهران انتقال دادند، در سنندج و همدان همیشه ورد زبان من این بود که ما دو نفر در آن هواپیما بودیم، پس حسین چی شد؟ همه اظهار می‌کردند او طوریش نشده و به تهران رفته است، در تهران مجدداً سراغ حسین را گرفتم که گفتند: «او سالم است و به رامسر رفته و بالاخره از طریق یکی از اقوامم مطلع شدم حسین به شهادت رسیده است». یاد و نامش گرامی باد.

"راوی: خلبان دکتر عیسی محمدزاده"

برای این است که خوشحالم

در گردان امام حسین(ع) لشکر ویژه ۲۵ کربلا به‌عنوان روحانی گردان انجام وظیفه می‌کردم، راستش را بخواهید خودم بیشتر از روحیات و اخلاقیات رزمندگان بهره‌مند می‌شدم تا این که بتوانم به آنها روحیه بدهم.

قبل از عملیات کربلای یک که در منطقه مهران انجام گرفت، رزمنده‌ای آمد پیش من و گفت: «حاج آقا! امشب خوابی را دیدم که دوست دارم برایم تعبیر کنی». از آنجا که دوست نداشت در جمع عنوان کند، با هم به بیرون از چادر رفتیم و او خوابش را برایم تعریف کرد، من برایش این گونه تعبیر کردم که او به‌زودی به شهادت خواهد رسید.

هنوز جمله‌ام تمام نشده بود که دیدم چهره‌اش پر از سرور و شادی شد، با تعجب از او پرسیدم: «خوشحالی؟!» در جوابم گفت: «چرا که نباشم؟! البته مادرم هم خواب دید که این بار به جبهه بیایم شهید می شوم، حالا که خودم هم این خواب را دیدم دیگر یقین پیدا کردم، شهید خواهم شد؛ برای این است خوشحالم». به او گفتم: «مادرت راضی به آمدنت شد؟» لبخندی زد و گفت: «وقتی خواب دید که من شهید می‌شوم، به من گفت معطل نکن، زودتر برو بسیج و برای رفتن به جبهه ثبت نام کن». بعد از عملیات وقتی باخبر شدم که ایشان به شهادت رسیدند، به خودم گفتم: «تو آمده‌ای روحیه‌بخش چه انسان‌هایی شوی؟»

"راوی: حجت‌الاسلام مهدی جهانپور ـ بابلسر"

* مرا در خانه، مهران صدا می‌زدند

خاطرات شفاهی افرادی که رد یک واقعه یا رویداد حضور مستقیم داشته‌اند یکی از منابع مهم برای تحلیل گردان آن واقعه به‌شمار می‌آید، جدا از استفاده مورخان، بارها و بارها مشاهده شده است که از همین خاطرات فیلم‌ها و مجموعه‌های چند قسمتی ساخته شده و بعضی از نویسندگان نیز با ملهم از آن رمانی را در قفسه‌های کتابخانه‌ها افزودند، مدتی است رزمندگان هشت سال دفاع مقدس با یک حرکت خودجوش و گاهی نیز با حمایت از سازمان‌ها و ارگان‌های متولی امور فرهنگی، خاطرات خود را به چاپ می‌رسانند و رزمندگان استان مازندران هم در این حرکت فرهنگی سهمی را هر از گاه به خود اختصاص می‌دهند.

قسمتی از کتاب "شب موصل" خاطرات برادر آزاده "محمدحسین منصف" را می‌خوانیم: مرا در خانه، مهران صدا می‌زدند، مادرم آمد و با بغض و گریه شدید گفت: «مهران! برادرت مسعود اعدام شد!» این خبر برایم خیلی غیرمنتظره بود، مثل اینکه یک سطل آب سرد روی سرم ریخته باشند، در آن شرایط نگاه‌های ملامت‌کننده بعضی از افراد فامیل آزارم می‌داد، مرا جزو نیروهای انقلاب می‌دانستند و گویی به ظن آنها، من برادرم را اعدام کرده بودم!

نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم، خیلی گریه کردم، او طرفدار مرام کمونیستی بود و به خدا و دین اعتقادی نداشت، فکر این که در لحظه مرگ کمونیست مرده بود، آزارم می‌داد.

در همان زمان با فاصله کمی پسردایی من هم اعدام شد، این قضایا مرا از خانواده دور کرد، کسی به زبان نمی‌آورد اما نوع رفتارها مشخص بود، حدود ۲ ماه بعد از اعدام مسعود در تاریخ ۹/۸/۱۳۶۰ به عضویت سپاه در آمدم و پاسدار شدم.

اولین روزهای حضورم در سپاه از برجک‌های نگهبانی سپاه بابل گذشت، چند روز بعد به خاطر سه بار حضورم در جبهه، سرپل ذهاب اهواز و سوسنگرد، مریوان و تجربه عملیاتی و آشنایی با اسلحه، عضو گروه ضربت شدم.


خاطرات باروت

خاطرات باروت

خاطرات باروت


منبع : فارس - مازندران


لینک کوتاه مطلب :


نظر شما در مورد : خاطرات باروت

*

*


(تحلیلی از قیام احمد بن موسی و برادران امام رضا(ع) ؛ نوشته جلیل عرفان منش

ویژه گروه سنی بزرگسال

@doorbinkhabar.ir

آخرین اخبارپربازدیدها

  گزارش رادیوئی و تلوزیونی


bmi.ir