امروز چهار شنبه 01 اردیبهشت 1400 ساعت 16:05:33

دوربین خبر

کد مطلب : 32452 -تاریخ انتشار : پنج شنبه 28 اسفند 1399 -ساعت : 13:22

چاپ به اشتراگ گذاشتن
نوروز به روز نیست/سین های خالی جامعه روشنفکری

یادداشت بهار:

نوروز به روز نیست/سین های خالی جامعه روشنفکری

مهتاب مظفری

به گزارش دوربین خبر،

سال ۹۹ هم به پایان رسید.

سال سخت جانی آدمیان

سال جانهای سختی که کنده نشد ، اما خیلی آسان از دست داد!

بیشتر از دو میلیون کشته ، در یک اپیدمی عالم گیر که حدود ۶۰ هزار تای آن سهم کشور ما ایران است.

البته اگر آمار اعلام شده ، رقم واقعی و درست باشد!

حالا اگر رشته های دیگر مرگ را هم به آن اضافه کنیم ،

آمار تکان دهنده ای به دست می آید که محاسبات ذهن بشر ، بیشتر  از گذشته زیر سوال می رود!

کرونا که آمد ، پیش بینی زمین درست از آب درآمد و انسانها زیر سرند خودخواهی هایشان ، غربال شدند.

یکی یکی و بدون نوبت ، هر کدام که خسته تر ، راه رفتنشان هموارتر….

روستایی ها درهایشان را به روی شهری ها بستند و شهری ها درهایشان را به روی همه ی دنیا!

این وسط خوش نشینانی هم بودند که آب ته دلشان تکان نخورد و همچنان به صید ماجرا پرداختند!

قرنی که در حال به سر رسیدن است ، قصد راه آمدن با کسی را ندارد و واقعیتهای زندگی ، ترسناک تر از تخیلاتی است که مادربزرگها در قصه هایشان می گفتند.

طبیعت اما تحت هر شرایطی زنده می ماند!

تا با دستهای پینه بسته اش دور فلک را دوباره جشن بگیرد!

حالا گیریم که بهار هم بیاید!

 بهار کتک خورده را با صدای کدام توپ می خواهیم تحویل کنیم؟!

این سنت پیر ، منتظر آغوشهای بی کینه است.

شاید یک دلیل برای هزار بهانه کافی باشد.

اما به طور قطع بهار امسال ، بیشتر از بهار سال گذشته ، هواخواه ما نیست!

سلامتی ، سرخوشی ، سعادت …..

سینهایی که جایشان در جامعه روشنفکری خالیست.

و هفت سینی که پر از کاسه های وارونه است تا محتویاتش دل نوروز را ریش ریش نکند.

برگه سبزی هم اگر مانده ، زیر چتر بی تفاوتی ، روییدن را از یاد برده است!

این روزها ، آنقدر صورتمان را با سیلی سرخ نگه داشتیم که سیلی روزگار از یادمان رفت.

هی صبر پشت صبر، هی رنج پشت رنج و هی قربانی پشت قربانی …..

تنها چیزی که یادمان مانده ، خاطره خزیدن به زیر لحاف آرامش است که آنهم لابه لای خرده فرمایشهای زندگی ماشینی امروز گم شد!

یاد آن دورهای نزدیک به خیر که بزرگترین دلخوشی مان ، کفش نویی بود که بالای سرمان می گذاشتیم و با رویای پوشیدنش می خوابیدیم.

حالا بالای سرمان کفشهای زیادی هست که نپوشیده ایم ، اما دیگر رویایی برای خوابیدن نیست!

کفشی برای دویدن در مسیر اجاره خانه ، کفشی برای پرسه زدن در عمق بیکاری ، کفشی برای راه رفتن در تورم  و گرانی و کفشی برای تهیه سفره های کوچکی که گاه در اتاق نشیمن ما پهن است ، گاه در اتاق نمور همسایه و  گاه سر از سطل زباله شهرداری در می آورد!

از رنگهای شاد و پر زرق و برق این روزها هم چیزی نمی گویم تا مبادا مصرف گرایی ، به یک فرهنگ عمومی تبدیل شود!

همان هایی که تا می بینی دلت می خواهد ، چند نسخه برای خودت بپیچی و ببری کنار طاقچه اتاقت نگه شان داری و بعد ، هی نگاهشان کنی و هی نگاهشان کنی ، آنقدر که چشمت به دیدنشان عادت کند اما از سیر شدنشان ، دست برندارد!

 نوبت به حاجی فیروز هم که می رسد ، ساز و دهل و سرنا دلشان می گیرد ، از بس که به صدای نخراشیده ی دست فروش ها گوش داده اند.

دست فروشهایی که مرکز شهر را به میدان جنگ تبدیل کرده اند و هر زمان و هر کجا حریف می طلبند!

ماهیان قرمز کوچک اما گیج از اینهمه هیاهو ، دهان کوچکشان را به دهان بزرگ لگنهای پلاستیکی نزدیک می کنند تا بلکه از این آب گل آلود ، کمی اکسیژن صید کنند!

از کودکان کار هم که اصلن نمی توان گذشت. چون روزگار به اندازه کافی از آنها گذشته است و از گرده شان کار ناجوانمردانه کشیده .

کودکانی که بهار را با دستمال کاغذی های کوچکی می شناسند که خاله ی مهربان توی خیابان از آنها می خرد. شاید هم باتری قلمی ، شاخه ی گلی ، چیزی….

 یا شیشه اتوموبیل مدل بالایی که زیر نگاه عصبانی صاحبش تمیز می شود و اسکناسی مچاله شده ای که حواله ی دستهای کوچک مزاحمشان می شوند!

اعتیاد واژه ی بدی نیست ، اگر عادت کنیم که خیلی چیزها را ببینیم و سوال نکنیم و اگر نیازهای معمولی ، جایشان را به خواهش های بزرگتر ندهد. آخر، خواهش های بزرگتر ، همیشه کار دست بزرگترها داده است و بدبختانه جامعه ما ، هیچ وقت آماده پذیرفتن نوشداروهای قبل از مرگ سهراب نیست!

بگذریم از همه اینها …..

حالا فقط کافی است که باور کنیم ، از بازماندگان یک کودتای میکروسکوپی هستیم که از بد روزگار جان سالم به در برده ایم! بازماندگانی که بین ساعتهای خواب و بیداری این مامور همیشه هوشیار ، دست و پا می زنیم و منتظر رسیدن اولین روز بهار هستیم.

شاید بهار ، زیباترین رسمی باشد که هر ملتی می تواند با آن به “حول حالنای” موعود برسد. رسمی که از نقطه صفر مرزی ایران شروع شد و در سالنامه های شمسی این سرزمین ، معشوقه های زیادی به خود دید و بی مهری فراوان کشید.

حالا اگر اسفند پستش را تحویل نمی دهد و گردن کلفتی می کند ، به ما مربوط نیست! حتمن پشتش به دعای سرد زمستان گرم است!

ما که دیگر حوصله برگشتن به گذشته را نداریم.

از ایهام و کنایه و استعارهم خسته ایم.

فقط یک جمله صریح می خواهیم تا دلمان را بشورد و برق بیندازد و بگذارد سر جای خودش!

شکوفه هایی که از درخت جا مانده اند هم خودشان بهتر می دانند ، سر کدام شاخه سبز شوند تا دل  پرنده را نشکنند!

امروز فقط وقت خواندن ترانه است. ترانه ای سبک تر از بالهای قاصدک که روی باد بنشیند و به پیشواز بهار برود!

ترانه هایی مثل ترانه ی “خونه ی باهار” عمران صلاحی ….

آهای فلک که گردنت ، از هممون بلندتره

به ما که خسته ایم بگو ، خونه باهار کدوم وره؟

کمک کنین هلش بدیم ، چرخ ستاره پنجره

رو آسمون شهری که ، ستاره برق خنجره

گلدون سرد و خالی رو ، بذار کنار پنجره

بلکه با دیدنش یه شب ، وا بشه چن تا پنجره

تو شهرمون آخ بمیرم ، چشم ستاره کوره شده

مسافر امیدمون ، رفته ازین جا دور شده

کاش تو فضای چشممون ، پیدا بشه یه شاپره

آهای فلک که گردنت از هممون بلند تره

به ما که خسته ایم بگو ، خونه باهار کدوم وره؟ …..

 

مهتاب مظفری سوادکوهی


نوروز به روز نیست/سین های خالی جامعه روشنفکری

نوروز به روز نیست/سین های خالی جامعه روشنفکری



لینک کوتاه مطلب :


نظر شما در مورد : نوروز به روز نیست/سین های خالی جامعه روشنفکری

*

*


(تحلیلی از قیام احمد بن موسی و برادران امام رضا(ع) ؛ نوشته جلیل عرفان منش

ویژه گروه سنی بزرگسال

@doorbinkhabar.ir

آخرین اخبارپربازدیدها

  گزارش رادیوئی و تلوزیونی


bmi.ir